کوچولوی بدشانس

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

سه‌شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳٩٠

 

باور

باورت نمی کنم ... بدجوری داغون شده باور دونم ...

فقط قدرتی می خوام که این باور نکردن و باور کنم  ...

شانزده سال گذشته و من داغون ، تازه دارم سعی می کنم بشناسم توی نادون و بد ذات رو ...و نفرین می کنم ساده دلیم و هزار رنگی تو رو  ...

بعضی وقتا از هم از خدا می خوام جای اینکه من از پیش تو برم ، خودش تو رو ببره پیش خودش ... این جوری درد نبودنت ، واسه من کم می شه ...

 پيام هاي ديگران ()

سيما عاصی

دوشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٩

 

 

این ترم هم پایان نامه مو نگرفتم ... نمی خوام این طوری بدون هیچ بعدی تموم شه ...

اون یه کار جدید شروع کرده ... اگه موفق بشه خیلی اتفاق های خوب براش می افته ... نمی دونم من چه حسی باید داشته باشم ... حسم و گم کردم ... حتی نمی تونم  غمگین باشم ... مثل همیشه ...کاملا گیجم در مورد احساساتم ... انگار که خوابم ... یک سال طولانی رو پشت سر گذاشتم ... یک سالی که بعضی وقتاش مثل یه کابوس بود ... انگار همین کابوسا من رو به یه خواب عمیق برده ... خوابی که بس که طولانی شده من رو سر کرده ... یه لحظاتی به زندگی برمی گردم ... اما انگار همه چی غریبه و عجیب شده ... و باز من دلم می خواد که بخوابم ...

نمی دونم ... نمی دونم ...

اینجا رو برای ناله کردن نگه داشتم ... دلم می خواد اینجا جایی باشه واسه سیمایی که راهش و گم کرده ... هر وقت که گیج می خورم به اینجا فکر می کنم ...

 پيام هاي ديگران ()

سيما عاصی

سه‌شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٩

 

 

روزها و ماههای عجیبی رو پشت سر گذاشتم... فکر نمی کردم زندگی اتفاق جدیدی تو چنته اش داشته باشه واسه سوپرایز من... ولی داشت .... سوپرایزی با یه عالمه درد ... دردی که من سوزووند و ساخت ... انگار قبل از این درد من یه ذره کوچیک بودم تو دنیای دردای بزرگ.... ولی گذشت .... سخت گذشت ... و من بزرگ شدم ... نه ... نه ... پیر شدم ... پیر شدم ... حسش می کنم ...

داره دانشگاه هم تموم میشه و میره قاطی خاطرات اخرین سالهای دهه بیست زندگیم ... و من مثل همیشه دلتنگ می شم واسه هر تموم شدنی ... و گیج می شم که وای از این به بعد چی کار کنم .... گر چه با هر جون کندنی بود تو این روزای سخت یه شغل نیم بند واسه خودم دس و پا کردم ... اما نمی تونم که نترسم از این تموم شدن هم ....

گل ایوون بهاره دل من        یه بیابون لاله زاره دل من

هم زمان با نوشتن داره این جملات پخش می شه و من دارم کلی حال می کنم

خیلی وقتا دل واسه اینجا یه ذره می شم .... میام صفحه مدیریت و باز می کنم و منتظر می شم که مدیریتی کنم ... اما مدیریتم نمیاد و فک می کنم که ای کاش مدیریت بلد بودم.....

الان خونه ی پریسام ... یک سالی میشه که من بی خیال اتاقم تو خونه ی پریسا شدم ...  و تسلیم شدم به نداشتن تخت یک نفره ... بالاخره باورم شد که گذشته مهلتم ....

 

 

 

 پيام هاي ديگران ()

سيما عاصی

یکشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٩

 

 

داغونم ... دارم می میرم ... یک ماه بیشتر شده ... خدایا دوباره بیا ... دوباره بیا ... تا بیشتر از این نمیرم ... تا بیشتر از این نپیچم ...

مثل یه ادم بزرگ ضجه زدن سخته ... می خوام مثل یه بچه جیغ بزنم ... دلم می خواد جیغ بزنم ... گوشاتون و بگیرین .....

 پيام هاي ديگران ()

سيما عاصی

یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩

 

عادت کردم

بعد از دو سال هوس اینجا به سرم زد ...  هوس جایی که من رو دوباره کوچولو می کنه ... کوچولو و تنها ...

بعد دو سال نشستم با حوصله همه ١٢۴ پستی رو که با یه عالمه جدیت نوشته بودم خوندم ... یه جاهایی خندیدم به ساده گی ام ... یه جاهایی بغض کردم واسه رنج کشیدنام ....و یه جاهایی به شدت و به شدت خجالت کشیدم از دیدن  سیمای شکسته  و ضعیف.... یادم اومد بعضی وقتایی که اینجا می نوشتم به این نتیجه رسیده بودم که دنیا به زودی تموم می شه... یا اینکه زندگیم از این رو به اون رو می شه ... اما  حالا می دونم که نشد و نمی شه ... تنها چیزی که در من تغییر کرده همین باوره ...

روزای زندگیم مثل باد می گذره ... و من واقعا دیگه اجازه کوچولو بودن رو ندارم ... چه بدشانس چه خوش شانس ... مجبور شدم بزرگ شم ... و شروع کنم مثل ادم بزرگا زندگی و توضیح بدم واسه کوچیکترا ...

دارم عادت می کنم که غر نزنم واسه نبودناش ... و پر کنم نبودناش و با ...

دارم عادت می کنم به شب هایی که تموم نمی شه و روزایی که شب نمی شه....

به نرسیدن ... و نخواستن اون چیزایی که به ما می رسن ....

دارم عادت می کنم... و دارم بزرگ می شم ... و انگار تازه فهمیدم که اینا هم معنین و همراه .... و من بی معنیم و تنها

اما دوس داشتینم یک دنیا

بازم می خوام اینجا بنویسم گاهی وقتا ...

 پيام هاي ديگران ()

سيما عاصی

سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧

 

به دلیل خریدن برچسب فونت فارسی

بالاخره برچسب فونت فارسی خریدم..........
خیلی اینجا واسم غریبه شده بود......یه جورایی می خواستم درش رو تخته کنم....ولی بازم من و طلبید کوچولوی بدشانس بودن......
مشا خوبه...اون خوبه ...من خوبم......همه چیز اونقد خوب هست که من وظیفه داشته یاشم احساس خوشبختی کنم......فقط مشکل اینه که من هیچوقت به وظایفم درس عمل نمی کنم.....انگار که وقتی می زنم زیر هر چی که مجبور باشم یه احساس جسارت همراه با حماقت می کنم.....و این احساس هنوز وسوسه انگیزه....
این چن وقت کلی چیزای جذاب خریدم...از این ای پادی که الان تو گوشمه...تا این لب تاپی که دارم باهاش تایپ می کنم....البته شایدم لب تاب....نمی دونم کدومش درست تره...این بیسوادای اینجا هم هنوز دارن سرش بحث می کنن.......خلاصه که این ا هم یه سری دلایل دیگه واسه خوش شانس بودن.....
دانشگاه هم که خیلی باحال شده.............نه به زمستونی که مفتخر بودیم به پوشیدن بوت تا زانو ....و نه به گرمای هوایی که اگه یه خورده مغنعه مون شل شه باید جواب صد نفر رو بدییم...
خلاصه اینکه تا اونجایی که در توان خودم و استادها بوده غیبت کردم.....و خلاصه تر اینکه هیچ غلطی نکردم تو این دو ترم ......و خلاصه تر از همه چیز اینه که ببه مدد دانشگاه به سرعت معجزه اسایی داره به لیست ادمایی که ازشون متنفرم اضافه می شه.....

 

 

 پيام هاي ديگران ()

سيما عاصی

شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٦

 

 

هر چی نوشتم پریددددددددددددددددددددددددددددددد

 پيام هاي ديگران ()

سيما عاصی

پنجشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٦

 

حرفايی که مطمئنا يه ذره از بار عصبانيتم کم می کنه

اول

  اصلا اصلا تحمل هیچ نوع انتقادی رو ازطرف هیچ کس ندارم در باب غمگین و تلخ نوشتنم...یا باربط و بی ربط نوشتنم.....

دوم

 پریسای عزیز این شامل تو هم می شه...از اینکه تو و مامان و بابا برای همیشه از حافظه خاطراتی که در اینده می سازم پاک می کنم ناراحت نیستم....پس به خاطر خدا برای یک بار هم که شده کاری کنید که من ناراحت نشم و اسم من رو یه جوری پاک کنید که خودتونم یادتون نیاد....امیدوارم این اخرین مکالمه ما باشه....

سوم

 یک بار یا چند بار دیگه اون نوشته های بالا رو بخونین

چهارم

 خوشبختانه اینجا تعداد خواننده هاش بیشتر از انگشتای یه دست نیست پس مطمئنا همه تون می فهمین این جمله های تکراری رو

پنجم

 که تمام دیروز رو تونستم اشک بریزم و خوشحالم بعد از این همه مدت که فقط می تونستم ناله کنم بالاخره راه ارووم شدنم باز شد   

 پيام هاي ديگران ()

سيما عاصی

دوشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٦

 

چند روز بعد از تولدم

 

تولدم اومد و رفت و من 27 ساله شدم.....نمی دونم با بالا رفتن سنم دقیقا چه چیزهایی رو از دست می دم....اما خوش حالم فقط....

هر روز و هر روز دارم حسای جدیدتری رو تجربه می کنم که چندان موجب افتخارم نیست که بخوام در موردش چیزی اینجا بنویسم و یا شاید واقعیت اینه که می ترسم با نوشتنشون همون بازی شوم گذشته تکرار بشه و یا شاید......

دکترم ازم خواسته یه چیزی مثل یک شعر و یا مجسمه خلق کنم تا بتونم توش بیان کنم نفرتی رو که از تنهایم تو تمام سلولهای وجودم رخنه کرده بیان کنم...اما نمی تونم ....حتی یک کلمه...حتی یک ایده....هر چی هست یه حسه ا شفته است از خودم که تن دادم به این تنهایی انتخابی به دلیل اینکه از فرط نفهم بودن در ادامه دادن یه رابطه تصمیم به ویران کردن تمام ارتباطاتی که ساخته بودم گرفتم......مدتهاست به کسی زنگ نزدم....شماره موبایل قبلیم رو که پوکوندم و این خط ایران سلم هم که هر چن ماه یک بار نیاز به یک شارژ 5 هزار تومنی پیدا می کنه....تمام سرگرمیم شده به دختربچه های هم کلاس تو دانشگاه کافی شاپهایی که یه روزی همه خاطرتات و دوست بازیهام بودن معرفی کنم و برم در کنارشون بشینم و فقط و فقط نگاه کنم.....فقط نگاه.....و بازی نکنم زندگی رو ......و فراموش کنم هرزگی های روحم رو.....و فقط چشمام رو ببندم محکم ..محکم محکم که نبینن من رو .....ای کاش می تونستم چشمای دیگران رو هم ببندم .....چشمای همه بازه...و یادشون نمی ره که به سیما می شه هنوز هم نگاه کرد  با لذت....

بالاخره پریسا یه خونه گرفت و من به صورت یه سر خر یکی از اتاقای خونه ش رو تصاحب کردم تا شاید ارووم بگیره این حس اشفته....ای کاش قویتر بودم از این که هستم....ای کاش ضعیف تر بودم از اینکه هستم......همیشه حالم از این حد متوسطی که دارم بهم می خوره.....نه اونقدر قوی برای پیش رفتن....و نه اونقد ضعیف برای دل خوش کردن.....و فقط یک چیز ساختم برای دلخوشیام....اونم مشاست که دیگه قد یه اتووبوس شده و از اینکه هر جای این خونه هستم نگاهم می کنه ازار نمی بینم......ومی تونم عاشقش باشم بی حد...و می تونم بترسم از نداشتنش بی حد تر.......و اونم هست.....که اروومم کنه وقتایی که سرم رو تنم بند نمی شه و دلش نوازش می خواد......دلش نوازشی می خواد که شاید اونقد محکم باشه که جداش کنه از این تن ملعون.......

می دونم تلخ نوشتم...همون قدری که می چشم هر روز تلخی نفسهام رو.......و فقط یه چیز هست که من نساختم واسه دلخوشیم.....و میشه بهش دلخوش بود.....خدایا دوباره می خوام خرتت رو بگیرم که  اروومم کنی ...ارووم

 پيام هاي ديگران ()

سيما عاصی

پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦

 

يه عالمه حرف

واسه من که چن سالی رو تو پادگان دانشگاه شهید بهشتی گذرونده بودم فضای دانشگاه جدید بیشتر شبیه طبقه دوم پاساژ گاندی بود تا دانشگاه... ..و تازه با شنیدن این جواب که امسال تو دانشگاه خیلی بیشتر از سالای قبل سخت گیری می کنن فقط از خوشحالی گریه نکردم.....یاد سال 80 افتادم که هر روز قبل  از رسیدن به در دانشگاه از اضطراب دستشوییم می گرفت که با خانوم مهربون جلو درکه همیشه قرانش روبروش باز بود چه جوری باید سر و کله بزنم.....یاد زمستونی افتادم که امتحان داشتم و حق افتادن حتی یک واحد رو نداشتم و اون عزیز مهربون می خواست هر جوری شده من شلوار لوله تفنگیم رو بوتی که دوتا دست رو میشه از ساق هاش هم زمان وارد کرد بکشم....و من فقط بهش می گفتم امتحان دارم.....و حالا اینجا.....هر روز اقایان حراست با لبخند ازم استقبال می کنن و وقتی که یکی از دوستام من رو پریسا صدا می کنه سریع دوست خطا کار رو توجیه می کنن که اسم ایشون سیما ست و اسم خواهر کوچیکه پریساست.....خوب اینام از مزایای ایران عزیزمونه.....یک بوم و دو هوا.....و این وسط منم که به سالهای گیج خوردنم فکر می کنم......

(من دلم خیلی واسه شوهر تو می سوزه....می دونی تو خیلی شیطونی.....بیچاره اون)این جمله رو یک دختر خانوم 18 ساله که واسه اومدن به دانشگاه کیف  و کفشش رو طلایی ست می کنه در جواب نظر من در مورد قیافه یکی از پسرایی که همه شون تو کفشش هستن گفت.....و من فقط بهش گفتم ازدواج کردن شعور زیبایی شناسی و بیشتر مرد شناسی ادم رو نمی گیره بلکه قوی ترش می کنه....جواب دیگه ای به ذهنم نمی رسید.....و جواب همراه با لبخند من بیشتر اون رو مطمئن به بیچاره بودن همسر من کرد....

 دوباره جلسات دکتر روانکاوم شروع شد....رفتم که فقط یه جلسه باهاش حرف بزنم.....در همون چن تا جمله اول دیدش و دیدم که دوباره خیلی اوضاعم خرابه.....و دوباره قرار شد هر دو شنبه.....

دیروز سر کلاس با یکی از استادای خانوم  یه بحث درس و حسابی کردم.....ایشون به همراه بچه های کلاس داشتن در مورد میزان محبتی که بچه از لحظه تولد تا 5 سالگی نیاز داره دریافت کنه حرف می زدن...و اینکه نباید بچه رو لوس کرد....و من منفجر شدم....وگفتم هیچ کسی رو نمی شناسم دچار سندرم محبت زیاد شده باشه....همه ما کمبود محبت داریم...اگه پر شده بودیم که الان این شکلی نبود بودنمون........ پر از کینه ....حسادت نفرت....چرا 2 بار در روز بوسیدن یه بچه کافیه...یه عالمه چرا داشتم که حسشون می کردم ولی نمی تونستم به زبون بیارم...

می گفتم محبت پدر و مادر باید بی دلیل باشه.....محبت کردن تنها وظیفه پدر و مادره....و البته سخت ترین.....و خانوم استاد انگاری که بچه هاش بد جوری سوزونده بودنش می گفت ولی خوب وقتی بچه ات کارهای اشتباهی می کنه چی؟؟!! مثلا بره معتاد شه.... و من گفتم فکر نمی کنم هیچ بچه ای بتونه در سن 5 سالگی معتاد بشه...دقیقا در سنی که پدر و مادر با بی محبتی ها و توبیخ کردن بچه هاشون دارن تمرین می کنن واسه روزی که بچه شون معتاد شده و اونها وظیفه دارن تحقیرش کنن ..توبیخش کنن .....و لذت ببرن ازانجام وظیفه پدر و مادر بودنشون......می گفت چون تو مادر نیستی نمی تونی در مورد رفتارهای اونها نظر بدی....و من گفتم دقیقا به دلیل اینکه می دونم چه جوری باید مادر بود از تصور مادر بودن وحشت می کنم.....می دونم هنوز اونقدر بزرگ نیستم واسه فدا کردن خودم برای موجودی که من فقط و فقط من تصمیم می گیرم برای بودنش.......و اینکه به اندازه کافی نقش فرزندی رو بازی کردم که برای جلوگیری از لوس شدنش پدر و مادرش ندیدش گرفتن......

صدام می لرزید...و جالبه ساعت بعد یکی از استادها چن تا فیلم کوتاه گذاشت که یکیش با یه زبان سمبلیک در مورد بچه ای بود که از مادری که داشت روزنامه می خوند می خواست که نگاهش کنه....یه عالمه کارهای عجیب و غریب می کردش ..می تونست سرش رو از رو بدنش بر داره با موجودات و دنیا های عجیب و غریب ارتباط داشت...  ولی مادر در پشت روز نامه ها پنهان بود.....خواست که روزنامه ها رو بکشه.. جای هر روزنامه ای که می کشید روزنامه دیگه ای سبز می شد.....ناامید شد ...گریه اش گرفت.....بارون گرفت.....روزنامه ها خیس شد.....و بلاخره مادر دیدش......و جالب که تمام این اتفاقا همه اش در واگن یک قطار زیر زمینی اتفاق می افتاد.....هیچ کس واسه این فیلم دست نزد...چن تا فیلم دیگه هم بود...واسه همه اون فیلما کلی دس زدن.....وقتی که همه فیلما تموم شد و چراغها رو روشن کردنن استاد دونه دونه از بچه ها موضوعات فیلما رومی پرسید...واسه این فیلم تنها دست من و یه نفر دیگه بالا رفت.....هیچ کس نفهمیده بود.....هیچ کس نفهمیده بود که پدر و مادرش بهش ریدن....و فکر می کردم که چقدر قوی طرح ریزی شده در حافظه تاریخی ما مقام و منزلت پدر و مادر که ما نه یادمون میاد و نه می فهمیم که همه درد بشریت از پدر و مادرای اشتباه ماست....و از پدر و مادر شدن اشتباه ما هم.....ریشه اونجاست....ولی اینقد این ریشه رو هزاران سال علف های هرز محاصره کردن که حتی میوه های که می ده مال خود درخت نیست....میوه های همون علف های هرزه .....  

 

 پيام هاي ديگران ()

سيما عاصی

سيما عاصی


لینک ها

هليا
نسيم گل
havijk
خل
يه وبلاگ که نمی شد براش کامنت گذاشت
یه کوچولوی دیگه
با تو

نویسندگان

سيما عاصی

آرشیو من

امرداد ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اردیبهشت ۸٧
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳

امکانات

  RSS 2.0