واسه من که چن سالی رو تو پادگان دانشگاه شهید بهشتی گذرونده بودم فضای دانشگاه جدید بیشتر شبیه طبقه دوم پاساژ گاندی بود تا دانشگاه... ..و تازه با شنیدن این جواب که امسال تو دانشگاه خیلی بیشتر از سالای قبل سخت گیری می کنن فقط از خوشحالی گریه نکردم.....یاد سال 80 افتادم که هر روز قبل از رسیدن به در دانشگاه از اضطراب دستشوییم می گرفت که با خانوم مهربون جلو درکه همیشه قرانش روبروش باز بود چه جوری باید سر و کله بزنم.....یاد زمستونی افتادم که امتحان داشتم و حق افتادن حتی یک واحد رو نداشتم و اون عزیز مهربون می خواست هر جوری شده من شلوار لوله تفنگیم رو بوتی که دوتا دست رو میشه از ساق هاش هم زمان وارد کرد بکشم....و من فقط بهش می گفتم امتحان دارم.....و حالا اینجا.....هر روز اقایان حراست با لبخند ازم استقبال می کنن و وقتی که یکی از دوستام من رو پریسا صدا می کنه سریع دوست خطا کار رو توجیه می کنن که اسم ایشون سیما ست و اسم خواهر کوچیکه پریساست.....خوب اینام از مزایای ایران عزیزمونه.....یک بوم و دو هوا.....و این وسط منم که به سالهای گیج خوردنم فکر می کنم......
(من دلم خیلی واسه شوهر تو می سوزه....می دونی تو خیلی شیطونی.....بیچاره اون)این جمله رو یک دختر خانوم 18 ساله که واسه اومدن به دانشگاه کیف و کفشش رو طلایی ست می کنه در جواب نظر من در مورد قیافه یکی از پسرایی که همه شون تو کفشش هستن گفت.....و من فقط بهش گفتم ازدواج کردن شعور زیبایی شناسی و بیشتر مرد شناسی ادم رو نمی گیره بلکه قوی ترش می کنه....جواب دیگه ای به ذهنم نمی رسید.....و جواب همراه با لبخند من بیشتر اون رو مطمئن به بیچاره بودن همسر من کرد....
دوباره جلسات دکتر روانکاوم شروع شد....رفتم که فقط یه جلسه باهاش حرف بزنم.....در همون چن تا جمله اول دیدش و دیدم که دوباره خیلی اوضاعم خرابه.....و دوباره قرار شد هر دو شنبه.....
دیروز سر کلاس با یکی از استادای خانوم یه بحث درس و حسابی کردم.....ایشون به همراه بچه های کلاس داشتن در مورد میزان محبتی که بچه از لحظه تولد تا 5 سالگی نیاز داره دریافت کنه حرف می زدن...و اینکه نباید بچه رو لوس کرد....و من منفجر شدم....وگفتم هیچ کسی رو نمی شناسم دچار سندرم محبت زیاد شده باشه....همه ما کمبود محبت داریم...اگه پر شده بودیم که الان این شکلی نبود بودنمون........ پر از کینه ....حسادت نفرت....چرا 2 بار در روز بوسیدن یه بچه کافیه...یه عالمه چرا داشتم که حسشون می کردم ولی نمی تونستم به زبون بیارم...
می گفتم محبت پدر و مادر باید بی دلیل باشه.....محبت کردن تنها وظیفه پدر و مادره....و البته سخت ترین.....و خانوم استاد انگاری که بچه هاش بد جوری سوزونده بودنش می گفت ولی خوب وقتی بچه ات کارهای اشتباهی می کنه چی؟؟!! مثلا بره معتاد شه.... و من گفتم فکر نمی کنم هیچ بچه ای بتونه در سن 5 سالگی معتاد بشه...دقیقا در سنی که پدر و مادر با بی محبتی ها و توبیخ کردن بچه هاشون دارن تمرین می کنن واسه روزی که بچه شون معتاد شده و اونها وظیفه دارن تحقیرش کنن ..توبیخش کنن .....و لذت ببرن ازانجام وظیفه پدر و مادر بودنشون......می گفت چون تو مادر نیستی نمی تونی در مورد رفتارهای اونها نظر بدی....و من گفتم دقیقا به دلیل اینکه می دونم چه جوری باید مادر بود از تصور مادر بودن وحشت می کنم.....می دونم هنوز اونقدر بزرگ نیستم واسه فدا کردن خودم برای موجودی که من فقط و فقط من تصمیم می گیرم برای بودنش.......و اینکه به اندازه کافی نقش فرزندی رو بازی کردم که برای جلوگیری از لوس شدنش پدر و مادرش ندیدش گرفتن......
صدام می لرزید...و جالبه ساعت بعد یکی از استادها چن تا فیلم کوتاه گذاشت که یکیش با یه زبان سمبلیک در مورد بچه ای بود که از مادری که داشت روزنامه می خوند می خواست که نگاهش کنه....یه عالمه کارهای عجیب و غریب می کردش ..می تونست سرش رو از رو بدنش بر داره با موجودات و دنیا های عجیب و غریب ارتباط داشت... ولی مادر در پشت روز نامه ها پنهان بود.....خواست که روزنامه ها رو بکشه.. جای هر روزنامه ای که می کشید روزنامه دیگه ای سبز می شد.....ناامید شد ...گریه اش گرفت.....بارون گرفت.....روزنامه ها خیس شد.....و بلاخره مادر دیدش......و جالب که تمام این اتفاقا همه اش در واگن یک قطار زیر زمینی اتفاق می افتاد.....هیچ کس واسه این فیلم دست نزد...چن تا فیلم دیگه هم بود...واسه همه اون فیلما کلی دس زدن.....وقتی که همه فیلما تموم شد و چراغها رو روشن کردنن استاد دونه دونه از بچه ها موضوعات فیلما رومی پرسید...واسه این فیلم تنها دست من و یه نفر دیگه بالا رفت.....هیچ کس نفهمیده بود.....هیچ کس نفهمیده بود که پدر و مادرش بهش ریدن....و فکر می کردم که چقدر قوی طرح ریزی شده در حافظه تاریخی ما مقام و منزلت پدر و مادر که ما نه یادمون میاد و نه می فهمیم که همه درد بشریت از پدر و مادرای اشتباه ماست....و از پدر و مادر شدن اشتباه ما هم.....ریشه اونجاست....ولی اینقد این ریشه رو هزاران سال علف های هرز محاصره کردن که حتی میوه های که می ده مال خود درخت نیست....میوه های همون علف های هرزه .....